دوشنبه شانزدهم مهر 1386
آمده از روشنیای آمده از روشنی
دیده باز کن
در مسیر جنبش تو
مردی منتظر مانده
با رگ های آبی،و شقیقه هایی بلند و زمخت
که گاهی پلکش بی فکر می پرد
و قلبش می تپد از یک هدف
و با نگاهش می سنجد
وسعت یک زاویه را
می پرد از هیچ به یک
و تنهایی را قسمت میکند
میدهد نیم آن را به عشق،نیم دیگررا به خود
مردی منتظر توست
که شقیقه هایش از اعتقاد سرشارند
و تو میتوانی نبض عشق را در رگ های آبیش به کرات احساس کنی
و سبکتر از یک پر، حجمی باشی در اغوش او
سال هاس مردی منتظر توست
که قوت در دست های اوست و زیبایی تو
با همان موهای مجعد و چشم هایی روشن
می گیرد دست تو را
و می دهد به تو
گل سرخ حیات را
این شعر را پس از پایان کتابی گفتم که کاش زودتر آن را میخواندم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:45 توسط : بابک


