خنده دار هست...سال به سال به روز می شوم...میان کاغذ های پراکنده ی خود قطعه شعری که سال ها پیش گفته بودم را پیدا کردم ....
من با چشم هایم نگاه شرقی تو را می دزدم
و با ظرافت تو خواهم آمیخت بی آنکه بدانم خود را
آنگاه که پنجره های مهتاب در بطن شب بیدارند
تو پری تنهایی من باش
اخرین ستاره صبح
من ناگزیرم، پناهی باش گاه برای خیاالی دور
که در انزوا مبحوس یک فاصله است.
تو بهانه ایی باش ، انتظار من ترد است
میدانم که خواهی آمد ، تو تمام من خواهی بود
گاه در حزن یک خاطره لبریزم ، از اشکی
که در بغض پنهان سکوت، نگاهم را خیس میکند
کی خواهی آمد؟ خاالی از لبخندم
نشسته بر خیا لم ، غبار روز های دوری
که با دست های پاکیزه ات یک به یک ورق میخورد
و تو مانده ایی همچنان مغرور و موقر
در روز های سپید و باکره ی تقویم.
من در سمت تو پر میدهم خیال را
و با هر کلمه تو را می بوسم.
شعر لطافت را از گونه های تو می گیرد
بیا تا با صدای قدمت نفسی تازه کنم
من از این تکرار آغاز میشوم
کی خواهی آمد؟ آسمانم خا لیست.
تقدیم به کسی که نمیدانم کیست.....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:57 توسط : بابک


