نگاهم خیره به ساعت است. دقایق چه بی اعتبارند. گویی که زمان به میل تو میگذرد.
لحظه چه ایده ال است. خیال نگاهم را گود میکند.
همنفسان...صدای مرا میشنوید؟ طنین صدایی که هسته ی پنهان این سکوت را سر انجام شکست و
با دست هایی پرُ از یک سیاهی آمده ، در یک سیاهی که سایه ام در آن مدتی پنهان بود و من در این حالت مبهم شکلی دوباره یافتم.
ژرفترین چیز که در اندیشه ی من پنهان است به هیچ شکلی قادر به گفتن در یک جمله یا یک سطح نمیباشد و قلم تا چه اندازه میتواند تصویر باور های من باشد، این برای من چندان مهم نیست و باید همینگونه نیز باشد. من تنها به بخشی از این حالت اشاره خواهم کرد که تمام زندگی مرا در لحظه ایی که خود را باز یافتم در بر گرفت...
قیافه آن روز ها اکثرا غمگین بود، زندگی به یکباره خالی شده و پایه هایش سست شده بود، من فکر میکردم که همه چیز میدانم ولی هیچ نمیدانستم. من فکر میکردم که بر زندگی چیره شده ام ولی او بود که بر من چیره بود...حقیقتی فاحش تمام شعور مرا فرا گرفت و من از غرقاب رویای خویش بر خواستم ،لحظه مرا شکار کرد. آنگاه خطوط شعور روی پیشانیم شکل گرفت و نگاهم راست و بی شخصیت بر روی سطوح اجسام لغزید، و رنج آرام بر پوسته ی فکر من نشست.
یک زندگی مرد و زندگی دیگری متولد شد...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:18 توسط : بابک


