در يك سكوت بودم، من به كلمه هاي خود ايمان دارم، نوشتن براي من تفريح نيست يك نياز است
هم نفس...آنچه ميخواني محصول سكوتي هست كه به عنوان يك اعتراض اختيار كردم...
من نمیتوانم باشم انچه که نیستم
شعر را بنامم بازی با واژه
بدزدم حرفی از سهراب
درکی از شاملو،غمی از فروغ
کسی چه می داند؟
شاید هم دل پسند باشد
نه...
این برای من یک مرگ فکریس
چه نیاز است
فکر را به زور وا دارم به سوی الهام
منتظر باشم تا حسی بماسد بر اندیشه من
نبوغ بایستد، تا لمسش کنم
اه
این یک لجاجت کودکانه بیش نیست
یک سرکوب فکریس
لطافت را در روح می پوساند
ولی باید نوشت
واژه تا بخواهی هست،حس را نمیدانم چیست.
تا حس نباشد از واژه بیزاری
این است که فلان شاعر
قناعت میکند به چند واژه ی مرده
که زشتی آن را جز خود او نمی بیند و بس
و پیش خود می گوید
چه اهمیت دارد
مهم نوشتن بود ((دلسوز و غمناک))همین کافیست!
و دیوان خود را غم نامه می نامد
او گدای یک ترحم کور است
اینگونه غمناک نوشتن
تفریحی نشاط آور با کلمه بیش نیست
می نویسند برای آنکه عجیب باشند
یعنی چه؟
من نمیدانم عجیب بودن چه لذتی دارد؟
معمای تو را کسی حل نخواهد کرد
عجابت تو یک حماقت خجل وار است
که شرم دارد کشف شود
من بیزارم از جهش های تمایل وار
که روح را در انسان بی عار میکند
ایمان را کرخت خواهد کرد
و خلاقیت را بی رنگ
یک فکر ساده کافیست
که تو را قانع کند
قانع بودن محدودیت فکر نیست
متانت فکریس
بنویس نه برای زیبا شدن
این تفکر خود فرایند زشتیس
زیبایی نیاز به پیدا شدن دارد
زیبایی ، جستجو گر فکر نیست
فکر در تکاپوی اوست
گاه میتوان یک زشتی را سنجیده
زیبا دید.
زیبایی در شعر یک خلاقیت است
کلمه را باردار میکند
یک صفت یک زندگیس
و یک فعل یک جنبش
شعر انعکاس یک تفکر لطیف است
لطافت لمس یک حقیقت است
ای تب بلندان ژرف اندیش
حقیقت را لمس کنید در قلم های خاموش تان
که در انزجار، خشنودین به خلق یک واژه
وخلاقیت را لازم می دانید
و ضرورت را که همان نیروییس
که تلنگر میزند بر حس
و می گوید:
بنویس آنچه را که حقیقت است
انکار خواهید کرد
و اینگونه است..
آن چه که خود بدان شعر می نماید
از درکش شرمگین اید
اه ... ترحم من نثار حماقت هایتان
یک هیچ بودن بهتر از ((هیچ)) بودن است
در کمیت ها هر آنقدر بزرگ باشی
کوچک خواهی شد
این قانون دلچسب من است..
كمترين بابك
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:12 توسط : بابک



