تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیس...
و خدایی که در این نزدیکیس...
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386


و آن جوانک پارسای پانزده ساله آواز خدای خود را شنید:

ـــ برو برو،هرگز از رفتن میاسا

ـــ ولی خدایا کجا بروم؟هر کاری بکنم و هر جا بروم،مگر پایان همه یکسان نیست،مگر کار به همان جا ختم نمیشود؟

ـــ ای شما که باید بمیرید،بمیرید! ای شما که باید رنج بکشید،رنج بکشید.کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمیکند.برای آن زندگی میکند که قانون مرا به انجام برساند.رنج بکش، بمیر، ولی آن باش که باید باشی ـــ انسان

((رومن رولان ــاکتبر ۱۹۱۲ ــ پاریس))


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:43 توسط : بابک
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
من و تو یک ما

 

ما به دست های هم محتاجیم

(من)دیگرنیست

آنچه میخوانیم خود را (ماست)

برادران حقیقت این است

ساده بگویم

قلب هر کس خانه ی اوست

چه سعادتی دارد

آنکس که دزد خانه هاس!

خانه را روشن کنید

برای غارت شدن!

ثروت همیشه ی ما

یکدیگر را داشتن است

در هم زندگی خواهیم کرد

آری زندگی..

باید لبخند تو را ای ژوکند دوست داشت

 

 

کمترین بابک


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:6 توسط : بابک

RSS

________________________________ ___________________________