سلام
خواهر و برادر آنچه که میخوانی قسمتی از حقیقت هاییس که میدانم و میدانی وجود دارد.خوشا آن کس که بیهوده رنج می برد بی آنکه بپرسید چرا؟ و برای چه؟
همیشه پرسیده ام از خود آنچه را که محصول نگاه و اندیشه ام است.
از تنش ها خود را کنار کشیدم ، درد هایی که تنها مخصوص به من بود، برای من ننگ آور هست.زمانی که برادر نوئی خود را در جوی خیابان می بینم. ویک خواهر نوئی را می بینم که تن را در آغوشی می سپارد که هیچ بهره از عشق نمی جوید جز آن چه که می دانم و تو میدانی. زنانگی خود را به ورق های سبزی می فروشد که شاید روزی دستان من و تو آن را لمس کرده باشد. و رجالی که کام می گیرد از آغوش او. تلخ و درد آور است آنچه را که می دانم و تو میدانی.
دختر خردسالی رادیدم با پوتین های آبی رنگ که بر پای او بزرگ جلوه میکرد .بی انکه بپرسید چرا و برای چه؟ شاخه ایی گل بر سینه ی کوچکش ، پشت یک چراغ قرمز صحنه ایی بر پا میشود که از هر صحنه درامی دردناکتر و حقیقی تر است. و شیشه های برقی اتوموبیل های مدل بالایی که به پایین می رود. من دیده ام کودکان خوشبختی را درون آن اتومبیل ها که میکوشند بفهمند چرا و برای چه؟ .
خانوم تو رو خدا یک شاخه بخر
بعد شاخه ایی از درون سینه کوچکش بیرون میکشد
و دست های نحیف و چرکینش را به هم می مالاند و با بخار دهن سعی میکند آن ها را گرم نگه دارد...و در حالی که انتظار همان ورق ها را میکشد...پاهایش را مرتب به زمین مرطوب می زند.
چراغ سبز میشود او به آن سوی خیابان می دود. پیرمردی که شیشه عینکش ترک برداشته ودسته هایش از کش هست.دستان نحیفش را در دستان رنجیده خود میگذارد.باران نم نم می بارد.من به سوی او می روم، او زیباترین لبخندی که در زندگی دیدم به من خواهد زد.و من تمام یاس هایش را خواهم خرید.
تو ای هم نفس آنچه را میخوانی حاجتیس از من به تو، هر جا که فقری بر پاس نمادیس از کمبود های انسانی. دست هایت را محتاجم هم نفس.تنها دست من و تو مددیس برای او.
آن ها جز من و تو کسی را ندارند هم نفس...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:44 توسط : بابک


