تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیس...
و خدایی که در این نزدیکیس...
دوشنبه یازدهم تیر 1386
صبح یک عشق

دیروز ما، آشنا بود

نگاه سخن می گفت از دل

دوست پیدا بود از دور

سادگی جایی داشت در خیال

می پرید تا ذهن

می گریست در چشم، می نوشت در دست

سادگی شیفته بیان بود در لحظه

روز ها بی تکرار، آرزو ها بیدار

انتظار دلچسب بود در لحظه دیدار

دیروز، مطبوع بود زیستن

صبح زنده می شد در جان

آسمان آبی بود

آواز چکاوک مطبوع

زندگی می کوبید در نبض

جریان داشت در قلب

من در ابتدای عشق بودم

عشق مرا می دید در کوچه های کاج

عشق در شیار آجر های اطاق پنهان

عشق وجود فاصله ها را میکرد جبران

عشق پنهان بود در سکوت یک خیابان

عشق آیینه ی درون بود

و میشد پیدا شوی در آن، و وزن بودن را احساس کنی

و آنگاه لبریز شوی از تپش.

آن روز من مالک زندگی بودم

و سیگار های فراقت را پک می زدم

آری...آن روز صبح بود

یک آغاز روشن بود

((مث ماهی کوچکی که از تنگی بی بعد

به درون اقیانوسی وسیع انداخته شود

و او مالک اقیانوس خواهد شد))

چه سخاوت عظیمیس

در زمانی که میگویم زندگی تنها یک تکرار است

 

دیروزها گذشته اند،من بوی کهنه گی میدهم

شاید انتهای من یک سکوت باشد

سکوتی که زبان عشق است

 

 

تقدیم به کسی که مرا خوب می فهمد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:1 توسط : بابک

RSS

________________________________ ___________________________