تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیس...
و خدایی که در این نزدیکیس...
پنجشنبه سیزدهم دی 1386
انتقاد از شعراي امروز ما

 

در يك سكوت بودم‌، من به كلمه هاي خود ايمان دارم، نوشتن براي من تفريح نيست يك نياز است

هم نفس...آنچه ميخواني محصول سكوتي هست كه به عنوان يك اعتراض اختيار كردم...

من نمیتوانم باشم انچه که نیستم

شعر را بنامم بازی با واژه

بدزدم حرفی از سهراب

درکی از شاملو،غمی از فروغ

کسی چه می داند؟

شاید هم دل پسند باشد

نه...

این برای من یک مرگ فکریس

چه نیاز است

فکر را به زور وا دارم به سوی الهام

منتظر باشم تا حسی بماسد بر اندیشه من

نبوغ بایستد، تا لمسش کنم

اه

این یک لجاجت کودکانه بیش نیست

یک سرکوب فکریس

لطافت را در روح می پوساند

 

ولی باید نوشت

واژه تا بخواهی هست،حس را نمیدانم چیست.

تا حس نباشد از واژه بیزاری

این است که فلان شاعر

قناعت میکند به چند واژه ی مرده

که زشتی آن را جز خود او نمی بیند و بس

و پیش خود می گوید

چه اهمیت دارد

مهم نوشتن بود ((دلسوز و غمناک))همین کافیست!

و دیوان خود را غم نامه می نامد

او گدای یک ترحم کور است

 

اینگونه غمناک نوشتن

تفریحی نشاط آور با کلمه بیش نیست

 

می نویسند برای آنکه عجیب باشند

یعنی چه؟

من نمیدانم عجیب بودن چه لذتی دارد؟

معمای تو را کسی حل نخواهد کرد

عجابت تو یک حماقت خجل وار است

که شرم دارد کشف شود

من بیزارم از جهش های تمایل وار

که روح را در انسان  بی عار میکند

ایمان را کرخت خواهد کرد

و خلاقیت را بی رنگ

یک فکر ساده کافیست

که تو را قانع کند

قانع بودن محدودیت فکر نیست

متانت فکریس

بنویس نه برای زیبا شدن

این تفکر خود فرایند زشتیس

زیبایی نیاز به پیدا شدن دارد

زیبایی ، جستجو گر فکر نیست

فکر در تکاپوی اوست

گاه میتوان یک زشتی  را سنجیده

زیبا دید.

زیبایی در شعر یک خلاقیت  است

کلمه را باردار میکند

یک صفت یک زندگیس

و یک فعل یک جنبش

شعر انعکاس یک تفکر لطیف است

لطافت لمس یک حقیقت است

 

ای تب بلندان ژرف اندیش

حقیقت را لمس کنید در قلم های خاموش تان

که در انزجار، خشنودین به خلق یک واژه

وخلاقیت را لازم می دانید

و ضرورت را که همان نیروییس

که تلنگر میزند بر حس

و می گوید:

بنویس آنچه را که حقیقت است

انکار خواهید کرد

 

و اینگونه است..

آن چه  که خود بدان شعر می نماید

از درکش شرمگین اید

اه ... ترحم من نثار حماقت هایتان

 

یک هیچ بودن بهتر از ((هیچ)) بودن است

در کمیت ها هر آنقدر بزرگ باشی

کوچک خواهی شد

این قانون دلچسب من است..

 

كمترين بابك

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:12 توسط : بابک
سه شنبه چهارم دی 1386
تولد پدر

 

 

امروز تولد پدر است…و من (انسان) فرزند او…

زماني كه زاييده  شده  از بطن باكره ي مريم، آمد تا خود را نثار كند و نجاتي باشد… براي من.. براي تو… براي انسان

 

تولدت مبارك باد اي نگهبان آدميان

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:47 توسط : بابک
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386


و آن جوانک پارسای پانزده ساله آواز خدای خود را شنید:

ـــ برو برو،هرگز از رفتن میاسا

ـــ ولی خدایا کجا بروم؟هر کاری بکنم و هر جا بروم،مگر پایان همه یکسان نیست،مگر کار به همان جا ختم نمیشود؟

ـــ ای شما که باید بمیرید،بمیرید! ای شما که باید رنج بکشید،رنج بکشید.کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمیکند.برای آن زندگی میکند که قانون مرا به انجام برساند.رنج بکش، بمیر، ولی آن باش که باید باشی ـــ انسان

((رومن رولان ــاکتبر ۱۹۱۲ ــ پاریس))


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:43 توسط : بابک
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
من و تو یک ما

 

ما به دست های هم محتاجیم

(من)دیگرنیست

آنچه میخوانیم خود را (ماست)

برادران حقیقت این است

ساده بگویم

قلب هر کس خانه ی اوست

چه سعادتی دارد

آنکس که دزد خانه هاس!

خانه را روشن کنید

برای غارت شدن!

ثروت همیشه ی ما

یکدیگر را داشتن است

در هم زندگی خواهیم کرد

آری زندگی..

باید لبخند تو را ای ژوکند دوست داشت

 

 

کمترین بابک


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:6 توسط : بابک
دوشنبه سی ام مهر 1386
یادش بخیر...

یادش بخیر

من بودم، باران بود، تو نبودی

شعرهایم را برایت می خواندم

نه یک بار، نه صد بار

آنقدر می خواندم

که وزن گیرند از بودن تو

یادش بخیر

اولین دیدارمان را می گویم

انگار همین دیروز بود

تو آمده بودی

بین موهایت گل سرخی گذاشته بودی

من به تو گفتم

چه قدر رنگ صورتی به تو می آید

تو گفتی...چشمهایت مال من

بعد...

زیر فرسوده ترین درخت آن باغ

عشق را تجربه کردیم

 

و مشق دلدادگی را، شب

در  کف دست هایمان نوشتیم

 

به خدا زندگی الفبایش همین سادگیس

که تو و من آن را سرمشق زده بودیم

 

کمترین بابک


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:50 توسط : بابک
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
آمده از روشنی

ای آمده از روشنی

دیده باز کن

در مسیر  جنبش تو

مردی منتظر مانده

با رگ های آبی،و شقیقه هایی بلند و زمخت

که گاهی پلکش بی فکر می پرد

و قلبش می تپد از یک هدف

و با نگاهش می سنجد

وسعت یک زاویه را

می پرد از هیچ به یک

و تنهایی را قسمت میکند

میدهد نیم آن را به عشق،نیم دیگررا به خود

مردی منتظر توست

که شقیقه هایش از اعتقاد سرشارند

و تو میتوانی نبض عشق را در رگ های آبیش به کرات احساس کنی

و سبکتر از یک پر، حجمی باشی در اغوش او

سال هاس مردی منتظر توست

که قوت در دست های اوست و زیبایی تو

با همان موهای مجعد و چشم هایی روشن

می گیرد دست تو را

و  می دهد به تو

گل سرخ حیات را

 

 

این شعر را پس از پایان کتابی گفتم که کاش زودتر آن را میخواندم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:45 توسط : بابک
دوشنبه دوم مهر 1386
خاطراتم را زنده کن

عشق،حادثه ایی بود

در اطلسی های نگاه تو

که به یغما برد قلب مرا

و من تو را وجود نامیدم

تا که هیچ های من

پر شود از بودن تو

عشق نبوغ نگاه توست

در حقیقت تو، خیال اوج می گیرد

تا وسوسه ی پیوند

اما...

تو تا من همیشه بوده

فاصله هایی که در تکبر تو بیدارند

و من قانع ام به حد هایم

مرا اینگونه بخوان

به یاد من

تا شاید خاطراتم زنده شود.

 

خاطرات زمانی که می میرند غم انگیز خواهند شد...برای من همیشه اینگونه بود...

 

تولد من پاییز 79


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:23 توسط : بابک
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
پشت یک چراغ قرمز

سلام

خواهر و برادر آنچه که میخوانی قسمتی از حقیقت هاییس که میدانم و میدانی وجود دارد.خوشا آن کس که بیهوده رنج می برد بی آنکه بپرسید چرا؟ و برای چه؟

همیشه پرسیده ام از خود آنچه را که محصول نگاه و اندیشه ام است.

از تنش ها خود را کنار کشیدم ، درد هایی که تنها مخصوص به من بود، برای من ننگ آور هست.زمانی که برادر نوئی خود را در جوی خیابان می بینم. ویک خواهر نوئی را می بینم که تن را در آغوشی می سپارد که هیچ بهره از عشق نمی جوید جز آن چه که می دانم و تو میدانی. زنانگی خود را به ورق های سبزی می فروشد که شاید روزی دستان من و تو آن را لمس کرده باشد. و رجالی که کام می گیرد از آغوش او. تلخ و درد آور است آنچه را که می دانم و تو میدانی.

 

دختر خردسالی رادیدم با پوتین های آبی رنگ که بر پای او بزرگ جلوه میکرد .بی انکه بپرسید چرا و برای چه؟ شاخه ایی گل بر سینه ی کوچکش ، پشت یک چراغ قرمز صحنه ایی بر پا میشود که از هر صحنه درامی دردناکتر و حقیقی تر است. و شیشه های برقی اتوموبیل های مدل بالایی که به پایین می رود. من دیده ام کودکان خوشبختی را درون آن اتومبیل ها که میکوشند بفهمند چرا و برای چه؟ .

خانوم تو رو خدا یک شاخه بخر

بعد شاخه ایی از درون سینه کوچکش بیرون میکشد

و دست های نحیف و چرکینش را به هم می مالاند و با بخار دهن سعی میکند آن ها را گرم نگه دارد...و در حالی که انتظار همان ورق ها را میکشد...پاهایش را مرتب به زمین مرطوب می زند.

چراغ سبز میشود او به آن سوی خیابان می دود. پیرمردی که شیشه عینکش ترک برداشته ودسته هایش از کش هست.دستان نحیفش را در دستان رنجیده خود میگذارد.باران نم نم می بارد.من به سوی او می روم، او زیباترین لبخندی که در زندگی دیدم به من خواهد زد.و من تمام یاس هایش را خواهم خرید.

 

تو ای هم نفس آنچه را میخوانی حاجتیس از من به تو، هر جا که فقری بر پاس نمادیس از کمبود های انسانی. دست هایت را محتاجم هم نفس.تنها دست من و تو مددیس برای او.

 

آن ها جز من و تو کسی را ندارند هم نفس...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:44 توسط : بابک
سه شنبه سی ام مرداد 1386
ساده دل

می توان ساده عشق ورزید

و ساده شکست

و ساده گذشت

بی قید و بی شرط مهر ورزید

نه به آنچه که سببی باشد

یا طلبی از عشق یا که سودی باشد

نه...

عشق اندیشه رهایی من

رنگ زندگی وتنهایی من

تنهایی یعنی خود بودن

عشق به خدا و خلقت خود بودن

تنهایی فصل برداشت عشق است

 

دیده بودم در خواب

خود را تکه ابری

که باریدم و باریدم

جایی روی خاک

تا شاید گلی بروید

بسان عشق...

 

عشق به مرد و زن رنگ تعلق ندارد.زیرا زمان تعلقی به انسان ندارد.در یک مقطعی از زمان می توان عاشق شد و برای همیشه عاشق ماند.... و این بستگی به وسعت تو دارد هم نفس...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:1 توسط : بابک
دوشنبه یکم مرداد 1386
اکر من می بارم...چرا تو نمناکی؟

مهربان من

اگر من می بارم هر شب

پشت این پنجره تنهایی

چرا تو نمناکی؟

ذهن من مرطوب است

از یک باران خیالی

ای ابر دلتنگی من

چرا تو پنهانی؟

لمس تنهایی من،اندیشه تو

ای حظور ابدی

اگر من تنهاییم،شوق گریه دارم

چرا تو گریانی؟

حظور تو، تکبر امروز من

خیال سفر داری؟

باشد سلامت سفر تو

سخاوت فردای من.

 

با خود فکر میکنم...پلی خواهم شد تا که او به محبوب خویش برسد..آن وقت در اطاق تنهایی خود  آرام آرام خاموش خواهم شد. من محبوب او را نیز دوست میدارم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:26 توسط : بابک

RSS

________________________________ ___________________________